تبليغاتX
سیزیف
اینجا خدا بر عدم حکم فرماست

عکس شما را ما هم دیدیم. تغییری در احوال ما حاصل نشد اما متاثر شدیم. نه از بعد قضاوتی که نسبت به کار شما داشتیم. این جای خود. شباهت عمل شما به اوضاع اقتصادی کشور موجبات این تاثر را فراهم کرد. با این اوضاع بازار ارز و سکه و مسائلی چون تورم احساس کردیم ما هم به لختی کشیده می شویم یا بعضی ها ما را می کشند. البته فعلا در تلاشیم تا سرپوشی بر نقاط حساس بالا دستی اقتصادمان مقرر سازیم و غافل از اینکه بابا ملت می بینند چیزایی رو که ندیده بودند. حاصلش می شود صف طولانی چند روزه مقابل بانک های عامل برای دیدن و چشیدن اون چیزا! عدم اعلام نرخ یا ممنوعیت خرید و فروش هم شده شبیه دو دست شما که بر پستان خود نهادید... حالا هدف شما چه بود به ما ربطی ندارد هر کس مسئول اعمال خود است. اما هدف بانک مرکزی محترم ما مهم است. آیا خواسته اند نامحرمان از این پستان شیر ندوشند یا شیر را برای ثمرات سازندگی، مهرورزی و عدالت محور این دولت ذخیره  سازند خدا عالم است. ما که دیدیم همه دارند ازین پستان شیر می خورند که شیر ندوشیده مراد است. مخصوصا اقشار شریف دلال و صراف و دانشجوی خارجی و داخلی و مسافران خارجی که این اواخر چقدر افزایش یافته اند و باز این همه افزایش برای سفر خارجی اونم 1 شبه جای سوال دارد.

البته عملیاتی هم در حال اجراست که توجه همگان به این روزنه های خدادادی جلب نشود. یکی از این راه ها پیش فروش است یعنی با وعده آتی فعلا کسی آنجایمان را نبیند تا بعد... و باز غافل از اینکه این هم از پیش تن فروشی است و بالاخره آنجامان رو خواهد شد. حالا با کمال عذر خواهی آیا در امتداد این سیر پیشرفت و تجدد باید در انتظار به گا رفتن باشیم یا شما و قوای فخیمه سورپرایز جدیدی دارید؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 21:33  توسط ژاك كورمری  | 

کاش انقد زود نمی رفتی... کاش تو این لحظه ها حداقل کنارم بودی...

کاش بودی تا حسرت نبودنت عین پتک رو سر آرزوهام کوبیده نمی شد

کاش بودی تا حداقل مرهم زخمای دلم باشی

کاش بودی تا به بهونه نبودنت کسی زخمم نزنه

کاش بودی... می خوام باشی... می فهمی؟؟؟

می خوامت...

اما نیستی و نخواهی بود...

بازم خودم رو گول می زنم که هستی اما پیش خدا...

خوش باشی پدر عزیزم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 21:5  توسط ژاك كورمری  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 16:30  توسط ژاك كورمری  | 

۰۶/۱۰/۱۳۸۹:

هنوز شماره موبایلت رو فراموش نکردم. انگار همین دیروز همه چیز اتفاق افتاد. هرگز نمی تونم روزایی رو که از هم جدا شدیم بشمرم. خوشحالم ازین بابت که تونستی با قضیه کنار بیای. ۱ حدسایی می زنم نمی دونم چقد درسته یا نه. اما امیدوارم اگه درست باشه و اتفاق بیفته خوشبخت بشی. امیدوارم قدرتو بدونه و ۱ خونواده خوب تشکیل بدین.

هنوزم تنها آرزوم دیدن بچه هاته. نمی دونم همچین اتفاقی میفته یا نه ولی امیدوارم آرزوم برآورده بشه. گفته بودی وبلاگتو می بندی. خوشحالم که این کارو نکردی منم به قول متکی می رم دنبال زندگیم. خوب یا بد اینجا یا هر کجای دنیا دیگه خیلی چیزا برام اهمیت سابقو ندارن. هرچی پیش بیاد...

برات آرزوی بهترین ها رو دارم

و خیلی حرفای دیگه که نباید بگم...

پ ن: کاش این همه سعادت نصیب من نمی شد. دیگه دوست ندارم بچه های خودمم ببینم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 21:47  توسط ژاك كورمری  | 

خودم کردم که لعنت بر خودم باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 14:27  توسط ژاك كورمری  | 

ابراز احساس و عواطف رو می شه کنترل کرد. وقتی به اختیار مانع ابراز احساس می شی انگار یه کاندوم کشیدی رو احساست و مانع غلیانش می شی. این مدل پیش گیری کاملا موقته. یعنی هر وقت خواستی درش میاری. اگرم سر لج بازی درش نیاری،بالاخره احساساتت انقده تل انبار می شه که می زنه کاندومم پاره می کنه و بروز می کنه. یعنی ابراز می شه.

اما گاهی بعضی حرفا و حرکتا می زنه رگ ابراز احساس و عاطفه رو از ته منقطع می کنه. انگار وازکتومی شدی. دیگه سیمت اتصال نمی ده که احساس خودشو نشون بده. اصلا مسیل هدایت و فوران احساس از کیسه تولید احساس جدا شده. شایدم کلا کیسه از کار افتاده. این دیگه دائمیه نه موقت.

اینجوریه که آدم هورمون ترشح نمی کنه، مرد نمی شه و بچه نمیاره حالا هی سعی کن!

پ ن: دیگه راست نمی شه دروغایی که شنیدی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 22:59  توسط ژاك كورمری  | 

قرار بود جای خالی تمام نداشته های من، تو باشی

اما

 جای خالی تو، قرار شد جزوی از نداشته های من باشد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 22:58  توسط ژاك كورمری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 21:20  توسط ژاك كورمری  | 

امروز رفتم ساعت بگیرم. بعد از کلی گشت و گذار، بالاخره اونی که می خواستم رو پیدا کردم و جواب یک سوال!

آقای فروشنده سی و دو سال داشت، یه دختر چار ساله و یه بچه دیگه. به من گفت "شما جای برادر بزرگتر منی، چند سالی دارید؟" جواب دادم "25 سال" و آقای فروشنده، باور نکرد!!!

آخ که دیگه فرنگیز، عشق با تو، داغونم کرد

به کی بگم که حرفات، تو غصه، زندونم کرد

پ ن: این همه ادعا و عشق همین بود؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 13:37  توسط ژاك كورمری  | 

شاید هنوز فقط به خاطر تو  نفس می کشم.

پ.ن: من افسرده ام چون خیلی به خودکشی فک می کنم و فقط به دلیل بالا منصزف می شم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 19:48  توسط ژاك كورمری  |